۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

نمی دانم چه میخواهم خدایا


نمی دانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب وروز

چه میجوید نگاه خسته من چه افسرده است این قلب پرسوز

نگاهم غوطه در تیرگیها

ببین آه دل خود میدهم گوش


گریزان از این مردم که به ظاهر همدم ویکرنگ هستند


ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیراهه بستند


از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوش بو شگفتند

ولی ان دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من که میسوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیب فریاد

که همه ی ارزوهایم رفته بر باد

به امید بهتر شدن بودم اما چه خوش خیال بودم

چه خوش خیال بودم نه تنها بهتر نشد حال وروزم

دوچندان شد گرفتاری هایم خدایا




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر